بعد از مدت ها اومدم یزد گفتم درست نیست از اینجا آپ نکنم!
کافینت دانشجو روبروی دانشگاه یزد...
از صبح به هر جا و هر کی که دوستش داشتم سر زدم
چهره شهر یه کم تغییر کرده ولی همون حال و همون هوا...
یاش بخیر...
از جلو خونه اکثر همکلاسی های سابقم گذشتم و یادشون کردم...
بچه ها جاتون خالی
امروز به جای ممد تپل قدم زدم
به جای خادمی رفتم ایستگاه اتوبوس
به جای امیر نمیر غرق خاطره ها شدم
به جای مری رفتم نعل اسبی (کوچه خاتمی)
به جای خودم...
به جای بقیه بچه ها رفتم جهاد
خانم خانی و اقای عباسی... خانم شیخ داد...آقای سید ایراهیمی...آقای محمودی
کلی با همشون حال کردم
راستی هیچ به این فکر کردید که خانم خانی چقدر مهربونه؟ امروز بهش گفتم اونوقتا پیش شرافت(رییس دانشگاه) کلی زیر آبت رو زدم!!
فقط خندید...
بچه ها یادتون بخیر...
نوشتم تا برایم بماند
اتفاق؛ می افتد...
مثل افتادن یک سیب، ساده
نیوتن اما، حاضر و آماده
چشم ها را شسته
جور دیگر دیده
سیب را فهمیده
جاذبه! آری؛ آری؛
آرمیده انگار
در پی باغ پر از سیب و نگار
اتفاق؛ می افتد...
شهر من تهران است
چند شبی گریان است
شهر من یک باغ است
پر حرارت، داغ است
شهر من، سبز و سپید؛
خوش تیپ است
شهر من خون آلود؛
شهر من یک سیب است!
شهر من افتاده
و مترسک؛
دشمن شهر من است
شهر را فهمیده
دشمن جاذبه است
قامتش لرزیده
جاذبه،قلب ندا؛
جاذبه، آزادی است
حاصلش مرگ مترسک
حاصلش آبادی است
و ندا، جاذبه ی شعر من است
شعر من غمگین است
شعر من یک سیب است
اتفاق؛ می افتد...
اتفاق؛ می افتد...
امشب هم فقط به خاطر یزد خاطره هاو به خاطر همکلاسی های سابق و مهربان و به خاطر فال های حافظ اون شب یلدا اومدم اینجا...
جهاد دانشگاهی ها شب یلدا مبارک اگرچه یادی از من شاید اکنون در میان یادها نمانده باشد با شما دیگر ولی آری مبارک...
حالا هم دوست دارم یه فال حافظ بگیرم برای همه تان ولی نه با اون حافظ کوچیکه معروف این بار اینترنتی!

هیچ حرفی برای گفتن ندارم(فعلا)
ولی دو تا آدم شیرین از غیبت من سوء استفاده کردن باید یه یادی ازشون بکنم
یکی ممد پاکی (...)که فکر کرده من مشروط شدم و آرزوی اخراج شدنم رو کرده!!!
یکی هم مری بلا که این عکس رو با اسم من گذاشته توی وبلاگش
تا یکی دو هفته پیش تحویل پروژه بود و شب و روز بیدار باش. این روزها هم که در کمین امتحانات پایان ترمیم.
خدا رحم کنه که بد ...!!
بعد از امتحانا باز آفتابی می شم ایشالا